صدا
صدایت طنین آب
وپاکی آئینه
رمز بودنم در زمهریر ثانیه ها
وپژواک
پژواک در حنجره ی خاموشم
گفت
انسان زنده است به عشق
گفت
زنده باش به عشق
در انتهای عدم
آن روز که ستاره های بی فروغ ، غروب می کردند....
بودم وماندم
خواندم ترانه ی سکوت را
نه یکبار
هزار بار
در جدال آب وآتش.....
صدایت آرام شبهای التهاب
من جاری شدم در افق بی نهایت نگاهت
هر روز
هر شب
وسیراب شدم از عطر افسونگر کلامت
واینک خاموش وبی قرار
پرواز را به تماشا نشسته ام
پرواز را به تماشا نشسته ام .....
مهشید رفیعیان - اردیبهشت 91
گله ای نیست
دیگر حتی به هوایت نفسی نیست
شور نیست
عشق نیست
برای ماندنم کاشانه ای نیست
برای سفر هم ، حوصله ای نیست
دیر آمدم
دیر آمدی
من رهگذر کوچه ی بیراهه ی خود بودم
ورفتم
گله ای نیست
فردا که بیاید
کسی منتظرم نیست
نه فروغی
نه طلوعی
گله ای نیست
گله ای نیست
مهشید رفیعیان-اردیبهشت91
خلوت شب
باران
باران می بارد واین حال وهوا مرا می برد به دنیایی که دوست دارم نه جایی که هستم و باید باشم.
بی اختیار به کنار پنجره می روم و بی اعتنا به دیوارهای سنگی و آجری و صدای گوشخراش خیابان وبوق و دود و........ به ضیافت پرندگان عاشق می روم و سوار بر بالهای مهربانشان در میان گلهای یاس خانه ی همسایه شعر و سرود می خوانم و با قطرات روح بخش باران بر برگهای سبزه ی زیبایم مینشینم تا روز وشاید ماه دیگری همدم تنهاییهایم باشد و طراوت بهار را تقدیم رهگذرانی کند که هیچگاه نخواهند توانست راز زنده ماندن آن را تا پایان اردیبهشت بفهمند!
وباران همچنان می بارد وضیافت همچنان باقی است........
انجماد
دستهایم
سرد
آن گاه که گرمای دستانت را نداشت
سینه ام
سوخت
آن گاه که طراوت نفس هایت را نداشت.
شاید فروردین فروردین بود
شایداردیبهشت اردیبهشت!
من گم درهجوم خاطرات
عشق ها ونفرت ها
وفردا که ای کاش نمی آمد.
آن روز که زمان چون عجوزه ای
آئینه ها را سیاه پوشید
وباد
وباد
ترانه ی عشق را به تاراج برد .
دستهایم
سرد
سینه ام
سوزان
...................
و امروز
که ای کاش نمی آمد.......
نقاشی من : نقاشی کلاسیک8(رختشویان)

هفت سین امسال من و نمونه ای از نقاشی روی سفال تقدیم به دوستان خوبم

شکرانه
خدایا در لحظات پایان سال
تو را شاکرم
که چشمانم را روشن کردی
به زیبایی هایی که داشتم ونمی دیدم
تورا شاکرم که به من فرصت دادی
دوباره زیستن را
با عشق ، با امید
وبه من آموختی
چگونه با عشق می توان
کوره راههای بی بازگشت را
منور کرد
ومن باور کردم
زمستان را آن قدر که
امروز
بهار را لمس میکنم
با همه ی حس زنده بودنش
دوباره سبز شدن
دوباره جوانه زدنش..............
← صفحه بعد
نظرات ()
