ماه تابان

مادر بزرگ

اگر چه خانه محقرش خیلی تمیز نبود ولی صفا وصمیمیت خاصی داشت، انگار همه ی اسباب واثاثیه اش با تو رفیق بودند ، هیچ کس آنجا احساس غریبگی نمی کرد بهترین لحظات زندگی ام سحر گاهان در کنار او بود ، سالها بود که از تنگی نفس رنج می برد، صدای نفس نفس زدنش را حین وضو گرفتن می شنیدم و بعد با صدای بلند نماز خواندنش را ، خودم  را به خواب می زدم تا وجودم خلوتش را بهم نزند ، بعد از نماز برای همه دعا می کرد دوست ، آشنا ،فامیل فرقی نمی کرد همه را یاد می کرد.

همان اول صبح سماورش را که کنار اتاقش بود روشن می کرد صدای غلغل سماور که بلند می شد یواش یواش استکان ، نعلبکی ها را جابه جا می کرد انگار می خواست بفهمم وقت بیدار شدن است ، اما من باز هم خودم را به خواب می زدم ، عاشق زمزمه هایش بودم ، آرام آرام با خودش حرف می زد انگار با کسی درد دل می کرد.

 اینقدر خودم را به خواب می زدم تا خودش بیدارم کند ، قربون صدقه ام می رفت و صبحانه را آماده می کرد ، از چند ماه قبل بهترین چیزهایی که به دستش رسیده بود را برایم جمع کرده بود تا به قول خودش آبروداری کند ، اگر چه که اصلا نمی شد شیرینی یک ماه مانده اش را خورد ولی هیچ وقت دستش را کوتاه نمی کردم ، از اینکه برای دیدنش رفته بودم بی اندازه خوشحال بود و این حس و حالش را از کسی کتمان نمی کرد .

هنوز بعد از گذشت سالها از رفتنش عطر گل های شمعدانی تاقچه اتاقش به مشامم می رسد و چهره ی نورانیش که از میان موهای سفیدش تلالو خاصی پیدا کرده بود از یادم نمی رود .

+   مهشید رفیعیان ; ۱٢:٥٥ ‎ب.ظ ; جمعه ٢ دی ،۱۳٩٠

design by macromediax ; Powered by PersianBlog.ir

انواع کد های جدید جاوا تغییر شکل موس