ماه تابان

یاد ایام گذشته

برای انجام یک سری کارها به دانشگاه رفته بودم، خیلی سرم شلوغ بود وکارهای زیادی را ردیف کرده بودم که انجام دهم غرق در افکار خود بودم یک لحظه متوجه شدم جلوی دانشکده قرار دارم نزدیک ظهر بود وکلاسها تعطیل شده بودند دانشجویان در حال رفت وآمد از درب اصلی بودند ، بی اختیار فارغ از همه ی هیاهوی کار وزندگی به روزهای خوش دانشجویی رفتم مثل همان روزها گم شدم در بین دانشجویانی که دغدغه ای جز درس خواندن وخوش بودن با هم را نداشتند با عجله وارد سالن ورودی شدم حس عجیبی بود انگار کلاسم دیر شده بود چون صدای هیاهوی بچه های کلاس نمی آمد، سروصدای کلاس ما همیشه در دانشکده زبان زد بود واین نشان از دوستی های عمیقی بود که در بین ما وجود داشت وگروه ما را از سایر گروهها متمایز می کرد با عجله پله های ورودی را بالا رفتم به همه جا سرک کشیدم ،کلاسهای درس ، کتابخانه ، نمازخانه ، راهرویی که اتاق اساتید در آن قرار داشت و...............

یکباره دلم گرفت همه چیز مثل همان روزها بود اما هیچ آشنایی رانمی دیدم دوستانم !!

دریغ از این روزگار ، هر کسی در شهری ودیاری ! یاد دوست عزیزم بهار که چندین بهار است که در بین ما نیست ویاد ......

"نه مثل این که جای من اینجا نیست دانشکده را با همان دوستان قدیمی می خواهم " با سرعت دانشکده را ترک کردم

+   مهشید رفیعیان ; ٩:۱۸ ‎ب.ظ ; دوشنبه ٢۳ اردیبهشت ،۱۳٩٢

سوگ

زمین خود را به خواب می زند

 

تا نشنود

 

     فریاد بی صدای دخترانمان را در همهمه ی سیاه شب

 

زمین خود را به خواب می زند

 

تا نبیند

 

   پرپر شدن گلهای همیشه بهار را در هجوم باد پاییز

 

وتو عاشقانه پرواز کردی وبا رفتنت

 

چشمان خسته ی دلبندت را به انتظار پدر

 

           اینک در حسرت آغوش پر مهرمادر

 

                                         به سوگ نشاندی

 

یاد وخاطره ماندانا الهیان مدیر دبیرستان پاسداران عفاف بروجن وهمسر فداکار زنده یاد حسن رفیعیان که در سانحه راهیان نور به لقا الله پیوست گرامی باد.

+   مهشید رفیعیان ; ۱۱:۳٩ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۳٠ مهر ،۱۳٩۱

در غروبی شاید

درغروبی شاید

 

من به مهمانی خورشید روم

 

و تو شاید

 

در غروبی شاید

 

پنجره را باز کنی...

 

چشم بر کوچه رویای شبی

 

میهمان خسته ی تنهائی توست...

 

در خیال پرواز

 

در هوای تو و آن کوچه بن بست غروب

 

که به یک پنجره پایان می گیرد.

 

باز کن پنجره را

 

سقف ها می شکنند.

 

من دعا می خوانم

 

شاید این بار به جای مهتاب

 

گل خورشید به مهمانی من می آید

 

من دعا می خوانم

 

به یقین راهی هست

 

کوچه ای هست که خورشید از آن می گذرد

 

و به مهمانی این پنجره هم می آید.

 

آب بر راه بزن

 

سبد گل ها را

 

با نگاهی ساده

 

این حقیقت دارد....

 

لحظه ها را بشمار

 

من به احساس تو می پیوندم

 

در شب معجزه و آه و دعا......

 

                   مهشید رفیعیان-مرداد91

+   مهشید رفیعیان ; ۱:۱٩ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ۱۸ امرداد ،۱۳٩۱

داستان کوتاه

شیفت شب

گروه شش نفری ما اگر چه  از نظر شخصیتی هیچ سنخیتی با هم نداشتیم ولی بعد از مدتها ی زیادی که در کنار هم درس خوانده بودیم و کار کرده بودیم به معنای واقعی یک تیم شده بودیم ، با هم تصمیم می گرفتیم و با هم عمل می کردیم البته یک رهبر هم داشتیم یکی از همکلاسیها که از همه ی ما بزرگتر بود ، خانم جا افتاده ی متاهل که دو تا بچه داشت و بچه ها را خرم آباد پیش شوهرش گذاشته بود و برای تحصیل به این دانشگاه آمده بود و چون از همه ی ما بزرگتر بود حس خاصی نسبت به او داشتیم و از او در همه ی مسائل سخت کمک می گرفتیم ، همه ی ما تلخی و شیرینیهای دوران تحصیل را در کنار هم  گذرانده بودیم خوب می دانستیم روزهای آخر باهم بودن است و باید بیش از پیش قدر همدیگر را بدانیم و خلاصه در بدترین سختی ها هم به ما خوش می گذشت.

به تصمیم مدیر گروه دانشکده قرار شده بود برای اینکه کار در شب را هم تجربه کنیم یک دوره ی شش هفته ای از کارآموزی ما در شیفت شب برگزار گردد و به همین دلیل ساعت هفت شب مثل سربازها در بخش حاضر بودیم ومنتظر رسیدن مربی .

وقتی مربی محترم! از راه رسید همه میخکوب شدیم خانم س که آوازه ی رفتارهای نامناسب او قبلا به گوش ما رسیده بود وخون همه ی دانشجوها را تو شیشه کرده بود، البته من زیاد بدبین نبودم و فکر می کردم که فرد با سوادی است و می توانیم در این مدت کارآموزی چیزهای زیادی از او یاد بگیریم خلاصه با توضیح در مورد چند بیمار بستری در بخش و سئوال وجواب علمی شب به نیمه رسید ، چون هر روز تا بعد از ظهر به طور فشرده کلاس داشتیم معمول بر این بود که دانشجویان در دو گروه تقسیم شوند و هر گروه سه ساعت بخوابند یک گروه از ساعت دوازده تا سه صبح و گروه بعدی از سه تا شش صبح همه منتظر تقسیم بندی بودیم که سرکار خانم گفتند:" خانم های محترم من کمی استراحت می کنم اگر مریض آمد ونیاز به کمک من داشتید مرا صدا کنید و بخش را ترک کرد."

همه شوکه شده بودیم این یعنی چی ؟ با هم شروع به بحث و تبادل نظر کردیم و تصمیم گرفتیم که با توجه به این که این خانم اولا از ممتحنین امتحان فینال است همچنین بسیار آدم نخاله ای است اگر دستی از پا خطا کنیم حسابی به ما ضربه می زند بهتراست دخترهای خوبی باشیم و همه تا صبح بیدار باشیم سرکار خانم صبح از خواب بیدار شد و با لبخندی به ما گفت :"بچه ها خسته نباشید " و بخش را ترک کرد.

حس خیلی بدی داشتیم همه خسته وخواب آلوده به دانشگاه رفتیم و تا عصر خمیازه کشیدیم و چیزی از درسهای آن روز را نفهمیدیم.

هفته ی بعد طبق برنامه راس ساعت هفت شب در بخش حاضر بودیم وخانم مربی با قر وفر فراوان وارد شد ، خانم جوانی بود ، قد بلند و خوش استیل ، چیزی از زیبایی کم نداشت ولی اصلا دوست داشتنی نبود شاید به خاطر غرور بیش از اندازه اش بود و شاید......مثل دفعه ی قبل تا ساعت دوازده بیدار بود و این بارهم  بدون این که اجازه ی خواب به ما بدهد شب به خیر گفت و رفت خوابید.

واقعا رفتار توهین آمیزی داشت و ما تصمیم گرفتیم به تلافی شیفت قبلی همه تا صبح بخوابیم لیلا که دختر پر شور شیرازی گروه بود داوطلب شد در مورد محل خواب مربی و شرایط موجود در بخش پرس وجو کند ، طولی نکشید که با خوشحالی خبر اورد که مربی در پانسیون بیرون بخش  می خوابد و یک اتاق جهت استراحت پرسنل وجود دارد و ما می توانیم  از ان اتاق استفاده کنیم به آرامی در اتاق را باز کردیم و یکی یکی وارد اتاق شدیم اتاق نسبتا بزرگی بود همه ی تختها که حدود شش یا هفت عدد بود پر بودند و فقط دو تخت خالی کنار هم وجود داشت و البته ما شش نفر بودیم ! قرار شد هر شش نفر روی دو تخت به صورت عرضی بخوابیم و قبل از صبح همه بیدار شویم و مشغول انجام اقدامات لازم در بخش باشیم به این ترتیب هم خوابیده ایم وهم مربی از موضوع چیزی نمی فهمید.

من در این شرایط نامناسب اصلا خوابم نبرد ولی چون نظر جمع بود من هم با آنها همراهی کردم و کنار آنها خوابیدم هنوز به اذان صبح هم نرسیده بود که ناگهان متوجه شدم فردی از تخت کنار ما بلند شد و وسط اتاق ایستاد ، خوب که نگاه کردم دیدم مربی ما بود که استثنائا در آن شب در این اتاق خوابیده بود آن هم درست کنار ما! من که اصلا جرات حرکت نداشتم رفتار مربی را زیر نظر گرفتم با اینکه در نور مختصر اتاق به سختی صورتش دیده می شد ولی آثار عصبانیت شدید به راحتی در چهره اش حس می شد، نگاه خشمگینی به اطراف انداخت وبا عصبانیت از اتاق خارج شد و در اتاق را آنچنان به هم زد که چندین بار باز و بسته شد با صدای مهیب در همه از خواب پریدند و گیج و مبهوت اطراف را نگاه کردند لیلا که از ترس وسط اتاق ایستاده بود گفت :"چی شده ؟ زلزله اومده؟"من که هم خنده ام گرفته بود و هم گریه گفتم :"نه راحت باشید، بخوابید ،مربی عزیز بودند که تشریف بردند."همه از ترس زبانشان بند آمده بود .

سریعا خودمان را جمع وجور کردیم و وارد بخش شدیم ولی خانم مربی قبل از ما رفته بود...............

من ماندم و دوستان عزیزی که هر کدام تا چند روز عوارض گوارشی ناشی از شوک ناگهانی را تجربه کردند و نمره ی درخشانی که سرکار خانم برای کارآموزی ما در نظر گرفت البته شانس با ما یار بود واین خانم برای امتحان فینال ما به شهر دیگری منتقل شد وگرنه معلوم نبود چه سرنوشتی پیدا می کردیم

بعدها که این ماجرا را به یاد می آوردیم از این که به درستی از حق وحقوقمان دفاع نکرده بودیم وگزارش عملکرد نامناسب این خانم را به مسئولین نداده بودیم بسیار پشیمان بودیم ولی یادآوری این خاطره سوژه ی خنده جمع دوستانه ی ما شد ................

 

+   مهشید رفیعیان ; ۱٢:٥٧ ‎ب.ظ ; جمعه ٢ تیر ،۱۳٩۱

صدا

صدایت طنین آب

                 وپاکی آئینه

رمز بودنم در زمهریر ثانیه ها

وپژواک

     پژواک در حنجره ی خاموشم

 

 

 

گفت

   انسان زنده است به عشق

گفت

زنده باش به عشق

 در انتهای عدم

 آن روز که ستاره های بی فروغ ، غروب می کردند....

 

 

 

بودم وماندم

 خواندم ترانه ی سکوت را

 نه یکبار

    هزار بار

 در جدال آب وآتش.....

 

 

 

صدایت آرام شبهای التهاب

 من جاری شدم در افق بی نهایت نگاهت

                        هر روز

                           هر شب

 وسیراب شدم از عطر افسونگر کلامت

 واینک  خاموش وبی قرار

         پرواز را به تماشا نشسته ام  

   پرواز را به تماشا نشسته ام .....

 

                 مهشید رفیعیان - اردیبهشت 91  

+   مهشید رفیعیان ; ۱٢:۱٦ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ٢۸ اردیبهشت ،۱۳٩۱

گله ای نیست

دیگر حتی به هوایت نفسی نیست

شور نیست

       عشق نیست

برای ماندنم کاشانه ای نیست

برای سفر هم ، حوصله ای نیست

دیر آمدم

دیر آمدی

من رهگذر کوچه ی بیراهه ی خود بودم

                                       ورفتم

                                          گله ای نیست

فردا که بیاید

کسی منتظرم نیست

                 نه فروغی  

                      نه طلوعی                  

  گله ای نیست

  گله ای نیست                                             

مهشید رفیعیان-اردیبهشت91

 

+   مهشید رفیعیان ; ٢:٠۱ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ۱٤ اردیبهشت ،۱۳٩۱

باران

باران می بارد واین حال وهوا مرا می برد به دنیایی که دوست دارم نه جایی که هستم و باید باشم.

بی اختیار به کنار پنجره می روم و بی اعتنا به دیوارهای سنگی و آجری و صدای گوشخراش خیابان وبوق و دود و........ به ضیافت پرندگان عاشق می روم و سوار بر بالهای مهربانشان در میان گلهای یاس خانه ی همسایه شعر و سرود می خوانم و با قطرات روح بخش باران بر برگهای سبزه ی زیبایم مینشینم تا روز وشاید ماه دیگری همدم تنهاییهایم باشد و طراوت بهار را تقدیم رهگذرانی کند که هیچگاه نخواهند توانست راز زنده ماندن آن را تا پایان اردیبهشت بفهمند!

وباران همچنان می بارد وضیافت همچنان باقی است........

+   مهشید رفیعیان ; ٧:٠٠ ‎ب.ظ ; شنبه ٢٦ فروردین ،۱۳٩۱

انجماد

دستهایم

             سرد

آن گاه که گرمای دستانت را نداشت

سینه ام

            سوخت

آن گاه که طراوت نفس هایت را نداشت.

شاید فروردین فروردین بود

شایداردیبهشت اردیبهشت!

من گم درهجوم خاطرات

               عشق ها ونفرت ها

                  وفردا که ای کاش نمی آمد.

آن روز که زمان چون عجوزه ای

آئینه ها را سیاه پوشید

وباد

وباد

    ترانه ی عشق را به تاراج برد .

دستهایم

             سرد

سینه ام

            سوزان

...................

 و امروز

که ای کاش نمی آمد.......                                 

+   مهشید رفیعیان ; ۸:۳٩ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ٢۳ فروردین ،۱۳٩۱

شکرانه

خدایا در لحظات پایان سال

تو را شاکرم

که چشمانم را روشن کردی

              به زیبایی هایی که داشتم ونمی دیدم

تورا شاکرم که به من فرصت دادی

دوباره زیستن را

با عشق ، با امید

وبه من آموختی

چگونه با عشق می توان

کوره راههای بی بازگشت را

منور کرد

ومن باور کردم

زمستان را آن قدر که

          امروز

بهار را لمس میکنم

        با همه ی حس زنده بودنش

             دوباره سبز شدن

                دوباره جوانه زدنش..............

+   مهشید رفیعیان ; ۱٢:٥۳ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ۱ فروردین ،۱۳٩۱

کسی نمی دانست

 

کسی ندانست

کسی نمی داند

آن گاه که بریافتن رفته بودم

                                 خسته بودم.

 

آینه ها بامن سخن گفتند

ومن

در زلال نگاهشان

اورا یافتم

اورا که می جستم

درزلال بی ستاره ی شب هایم

درزلال بی ترانه ی رویایم.

 

کسی ندانست

کسی نمی داند

غم بی انتهای فراغم را

درحجم سکوتم

فریاد بی صدایم.

 

کسی ندانست

کسی نمی داند

بودن یا نبودن

ماندن یا رفتن

رفتن برای یافتنت

ماندن برای بودنت.

کسی ندانست

کسی نمی داند

راز آینه ها را

راز غبار را

              زنگار

در هزارتوی این دل پر اسرار.

 

کسی ندانست

کسی نمی داند.....

....................

           مهشید رفیعیان- اصفهان -سیزده اسفند هزار وسیصد ونود

+   مهشید رفیعیان ; ٩:۳٧ ‎ب.ظ ; شنبه ۱۳ اسفند ،۱۳٩٠

کسی نمی دانست

 

کسی ندانست

کسی نمی داند

آن گاه که بریافتن رفته بودم

                                 خسته بودم.

 

آینه ها بامن سخن گفتند

ومن

در زلال نگاهشان

اورا یافتم

اورا که می جستم

درزلال بی ستاره ی شب هایم

درزلال بی ترانه ی رویایم.

 

کسی ندانست

کسی نمی داند

غم بی انتهای فراغم را

درحجم سکوتم

فریاد بی صدایم.

 

کسی ندانست

کسی نمی داند

بودن یا نبودن

ماندن یا رفتن

رفتن برای یافتنت

ماندن برای بودنت.

کسی ندانست

کسی نمی داند

راز آینه ها را

راز غبار را

              زنگار

در هزارتوی این دل پر اسرار.

 

کسی ندانست

کسی نمی داند.....

....................

           مهشید رفیعیان- اصفهان -سیزده اسفند هزار وسیصد ونود

+   مهشید رفیعیان ; ٩:۳٧ ‎ب.ظ ; شنبه ۱۳ اسفند ،۱۳٩٠

درددل

بعضیها "خوب کار "می کنند وزحماتشان قابل تقدیر ، بعضیها کارهایشان را "خوب گزارش "می دهند این هم در نوع خودش هنر است، اما بعضیها کار های خوب دیگران را برای خودشان "خوب گزارش" می دهند ،به نظرتان این دسته چه جور آدمهایی هستند ، شما نظر بدهید....

+   مهشید رفیعیان ; ۱۱:٠۳ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ۱٩ بهمن ،۱۳٩٠

مادر بزرگ

اگر چه خانه محقرش خیلی تمیز نبود ولی صفا وصمیمیت خاصی داشت، انگار همه ی اسباب واثاثیه اش با تو رفیق بودند ، هیچ کس آنجا احساس غریبگی نمی کرد بهترین لحظات زندگی ام سحر گاهان در کنار او بود ، سالها بود که از تنگی نفس رنج می برد، صدای نفس نفس زدنش را حین وضو گرفتن می شنیدم و بعد با صدای بلند نماز خواندنش را ، خودم  را به خواب می زدم تا وجودم خلوتش را بهم نزند ، بعد از نماز برای همه دعا می کرد دوست ، آشنا ،فامیل فرقی نمی کرد همه را یاد می کرد.

همان اول صبح سماورش را که کنار اتاقش بود روشن می کرد صدای غلغل سماور که بلند می شد یواش یواش استکان ، نعلبکی ها را جابه جا می کرد انگار می خواست بفهمم وقت بیدار شدن است ، اما من باز هم خودم را به خواب می زدم ، عاشق زمزمه هایش بودم ، آرام آرام با خودش حرف می زد انگار با کسی درد دل می کرد.

 اینقدر خودم را به خواب می زدم تا خودش بیدارم کند ، قربون صدقه ام می رفت و صبحانه را آماده می کرد ، از چند ماه قبل بهترین چیزهایی که به دستش رسیده بود را برایم جمع کرده بود تا به قول خودش آبروداری کند ، اگر چه که اصلا نمی شد شیرینی یک ماه مانده اش را خورد ولی هیچ وقت دستش را کوتاه نمی کردم ، از اینکه برای دیدنش رفته بودم بی اندازه خوشحال بود و این حس و حالش را از کسی کتمان نمی کرد .

هنوز بعد از گذشت سالها از رفتنش عطر گل های شمعدانی تاقچه اتاقش به مشامم می رسد و چهره ی نورانیش که از میان موهای سفیدش تلالو خاصی پیدا کرده بود از یادم نمی رود .

+   مهشید رفیعیان ; ۱٢:٥٥ ‎ب.ظ ; جمعه ٢ دی ،۱۳٩٠

یلدا

حتی طولانی ترین "شب" نیز به "خورشید" میرسد

یلدای
خوشی داشته باشید

+   مهشید رفیعیان ; ۱٠:۱۸ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ۳٠ آذر ،۱۳٩٠

همیاری

ماه رمضان بود وقبل از افطار،نوبت دندانپزشکی داشتم و مجبور بودم در یک خیابان شلوغ ماشین را پارک کنم چند بار خیابان را تا انتها رفتم وبرگشتم ولی دریغ از یک جای پارک، نمی دانستم چه کنم.دوبله کنار مطب دندادپزشکی ایستاده بودم وفکر می کردم که ناگهان زمین آماده ساخت روبه روی مطب ، نظرم راجلب کرد، چندین اتومبیل دیگر هم در زمین پارک شده بود وجای یک اتومبیل دیگر هم بود ، باخوشحالی ماشین را پارک کردم واز اینکه بالاخره شانس واقبال بامن یاربوده خوشحال بودم وبه مطب رفتم چون دیر رسیده بودم نوبتم را از دست داده بودم ومدت زیادی معطل شدم خلاصه تا کار من تمام شد نیم ساعتی از افطار گذشته بود باعجله از مطب خارج شدم تا خودم را هر چه زودتر به خانه برسانم ، وقتی سراغ ماشین رفتم با صحنه عجیبی رو به رو شدم،دیدم مقدار زیادی شن به اندازه یک کامیون بار درست پشت ماشین من ریخته شده بودبه طوری که بخشی از صندوق عقب ماشین به زیر شن فرو رفته بود.

خیلی عصبانی شدم ولی نمی توانستم کسی را مقصر کنم شروع کردم به بررسی موقعیت اتومبیل و راههای ممکن برای خارج کردن ماشین، تنها یک راه وجود داشت ،دو ماشین کناری یک رنو و یک پراید می بایست از جای خود خارج می شدند تا امکان دور زدن ماشین من از جلو و خروج آن میسر می شد، ولی رانندگان این اتومبیل ها را چگونه پیدا می کردم .آن موقع شب این اتومبیل ها برای چه اینجا پارک شده اند؟

یا از اهالی محل هستند یا ؟ درب یکی ،دوتا از خانه ها را زدم و از آنها سئوال کردم و گفتند که ماشین ها متعلق به آنها نیست وبیشتر احتمال دارد متعلق به افراد شرکت کننده در کلاس های زبان آموزشگاهی در آن حوالی باشند.

خود را به آموزشگاه زبان رساندم واز دربان کمک خواستم وی گفت در این آموزشگاه فقط کلاس های تافل برگزار می شود و اکثرا پزشک هستند  و او اجازه ورود به کلاس را نداد ، باید یکی دو ساعت صبر می کردم تا کلاس آنها تمام شود اما او مطمئن بود که اتومبیل ها متعلق به افراد شرکت کننده در همین آموزشگاه است.

خلاصه از همه جا مانده و از همه جا رانده به کنار ماشین برگشتم وصبر کردم تا کلاس زبان تعطیل شود ،در افکار خود بودم که دیدم مردی با یک بیل در دستش به من نزدیک شد کارگری بود که ظاهرا در یکی از ساختمانهای مجاور بنایی می کرد ومشکل مرا از دور دیده بود وگفت که می تواند به من کمک کند ،گفتم چگونه؟ گفت:تمام شن هارا جا به جا میکند تا ماشین خارج شود .با این که فکر می کردم این کار عملی نیست تصمیم گرفتم امتحانش کنم .

کارگر شروع به جابه جا کردن شنها کرد وبعد از صرف وقت زیاد از من خواست ماشین رااز روی شنها به خارج هدایت کنم من هم همین کار را کردم وخلاصه حسابی گیر افتادم ماشین بیشتر در شنها فرو رفت ودیگر نه پس می رفت ونه پیش،

باتلاش فراوان ماشین را سر جای اولش بر گرداندم ومنتظر آمدن رانندگان اتومبیل های کناری نشستم در همین موقع سه آقا با لباسهای مرتب و کیفهای سامسونت در دست از راه رسیدند و شروع به راهنمایی من کردند ،فرمان به راست ،به چپ،جلو ،عقب، ولی هیچ فایده ای نداشت یکی از آقایان که دیگری را دکتر صدا می زد از او خواست خودش پشت رل بنشیند تا بتواند دستورات دوستش را بهتر عمل کند من هم ماشین را به او سپردم و بالاخره با تلاش زیاد در حالی که لباسهای همه آقایان با آب و گل پر شده بود ماشین دنده عقب از محل خود خارج شد نمی دانستم چگونه از تک تک افرادی که به من کمک کرده بودند تشکر کنم اجرتی به کارگر دادم واو رفت وسپس هر سه آقای دکتر سوار ماشین های پراید و رنو کنار ماشین من شدند و رفتند!!

 

+   مهشید رفیعیان ; ۱٠:٤۸ ‎ب.ظ ; شنبه ٢٦ آذر ،۱۳٩٠

نقاشی من :رویا

 

دیروز آسمان رنگی بود

رنگ قرمز

رنگ زرد

رنگ گلهای اقاقی ،رنگ آب

آسمان می خندید

به شکوفه، به بهار

به زمین ،به تو،به من

من در این هنگامه بی ثمر می گشتم

پی یک سایه امن

پی باران

پی دشت

قاصدک را به باد بخشیدم

به تمنای طلوع

به هوای خوش آن روز بهار

چه خبر؟

از زمین پر خار وخسک وپر فتنه

از من ،از تو ،از او

کاش بیدار نبودم امروز!!

 

 

+   مهشید رفیعیان ; ۱٠:٠۱ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ٢٢ آذر ،۱۳٩٠

design by macromediax ; Powered by PersianBlog.ir

انواع کد های جدید جاوا تغییر شکل موس